پیدا





حکایت سرو کهن.

درخواست حذف اطلاعات

حکایت سروِ کهن. سرو کهنی تشنه بود. آب در آن ها نبود. اگر هم بود، سرو دستی برای یازیدن و پایی برای رفتن و نوشیدن نداشت. روباهی را صدا کرد که برایم آب بیاور و روباه در ازای آب میوه درخواست کرد. سرو قول به جای آورد که در ازای آب، روباه را میوه دهد. روباه که می دانست سرو میوه ندارد، با این حال از سر دلسوزی برای سرو آب آورد و با کمال شگفتی دید که سرو نیز میوه ای برای او آورده است. روباه سرو را گفت که تو که میوه نمی دادی پس اینان چیستند؟ سرو پاسخ گفت موقعی که قول می دادم به اینجایش نیز فکر کرده بودم. روباه گفت فکرت چه بود؟ سرو با حرکتی شگفت آور لباس مبدل سرو را از خود تکانید و در زیر آن حجاب، تنِ نازک آرای درختی سیب پدیدار شد. روباه پرسید چه شد؟ سرو\سیب پاسخ داد که این حجاب برای این بود که میوه هایم را برای خود نگه دارم و غُربا سیبانم را غارت نکنند و به همین دلیل توانسته ام چنین کهن شوم. روباه با درخت ازدواج کرد و تا سال ها از میوه های او استفاده کرد و در ازایش برای سرو\سیب آب آورد تا زمانی که مُرد و درخت نیز از بی آبی خشک شد.