پیدا





چرا باید چشم رو کمی بیشتر باز کرد. (در نور آفتاب امتحان نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

فکر می کنم مهم ترین لحظات زندگی، چیزهایی هست که اونقدر بهش توجه نداریم. به این توجه داریم که نمره ی خوبی بگیریم. تا معدل خوبی داشته باشیم که بعدش بریم خارج و بعد بتونیم اونجا زندگی خوبی داشته باشیم و آبجو بخوریم.
توجه داریم که فلان جای خاص مسافرت بریم و فلان چیز رو ببینیم. البته دیدن فلان چیز خیلی خوبه، منم عاشق اینم که اونو ببینم، اما الان درباره ی کم ِ ارزشِ فلان چیز حرف نمی زنم. فقط دارم می گم که چیزهای دیگه ای هم هستن که به اندازه ی فلان چیز، ارزش دارن. به نظرم اصل زندگی و اصل چیزی که وجود داره، همینجا جلوی چشم ماست. می تونه همینجا سر کوچه باشه، یا می تونه اون ورِ کره ی زمین باشه. فقط باید چشمامون رو روش باز کنیم. از بالا نگاه کنیم و ببینیم که تمام اضطراب هامون بی اهمیت ان. اگه ی بدرفتاری باهامون کرده، در نهایت تقصیر خودش نیست. اون آدم هم توی اون لحظه به اون رفتار نیاز داشته. می شه گفت کمبودی، شکافی، یا هر ناامنی ای توی زندگی ش باعث شده که اون رفتارو با ما داشته باشه. و در نهایت می بینیم که از بقیه نباید ناراحت شیم. -فقط می تونیم با رفتارای وا ن مانند، ریسکِ قرار گرفتن در موقعیت هایی که ی می تونه بهمون آسیب بزنه رو کم کنیم، که بحث اش جداست- ولی چه لحظه های اصل هستن؟ لحظه هایی که نمی تونی توصیف شون کنی. لحظه هایی که اتفاقاتی می افتن که چیزی حس می کنی که قابل بیان نیست، ولی می دونی که داره اتفاق می افته. مثل حسِ یکی بودن با یک جمع. مثل دیدن یه چیز جدید توی طبیعت، مثل باد خوردنِ چمن ها، زیر نور آفتابِ مایلِ یک عصر پاییزی. هانا یه استوری توی اینستاگرام گذاشته بود. نوشته بود از کلاس اومده بودم بیرون، خسته و کوفته، دیدم یه سری آدم کله هاشونو دایره وار روی آسف حیاط گذاشتن زمین. ازشون پرسیدم که چرا این کار رو دارین می کنین، اونا هم جواب دادن که خیلی خوبه، تو هم بیا. و اون هم دراز کشیده روی زمین، خاکی و کثیف، توی یک حرکت جمعی و توی خنکای پاییز، حرکت ابرای بارونی رو نگاه . چی از این تر؟!