پیدا





چرا باید چیزها را چارچشمی پایید.

درخواست حذف اطلاعات

یه هفته رفته بودم مشهد و نبودم که به گلدون شمعدونی -که فکر کنم شمعدونی نیست و بهم انداختن- آب بدم. وقتی برگشتم گل هاش خشک شده بودن و مجبور شدم که شاخه های خشک شده و زرد شده و بی آب و بی جون و بی رنگ و پژمرده رو بچینم تا جا برای شاخه های جدید و گل های جدید باز شه. الان دو هفته س که دارم بهش آب می دم و کود می دم و دیگه خبری از گل نیست. فقط یه جوونه کوچیک از برگ که نشون داده گیاه هنوز زنده س. خداروشکر.
یک هفته نبودم و اینا دیگه مثل قبل نشدن. دیگه گل ندادن. شاید دیگه گل ندن. کلن سه نوبت بهشون آب ندادم ولی دیگه مثل قبل نشدن. شاید باید صبر کنم تا بهار. خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است. بخشی از شعری از شمس لنگرودی. مثل آب از لای دست سر می خوره. اتفاقایی که تقصیر تو هست، ولی قصدی براشون نداشتی. یه کوتاهی کردی ولی بعدش طوری ضربه خورده می شه که نمی شه جبران کرد. شاید تا بهاری دیگر.



چرا باید هیچ کاری نکرد.

درخواست حذف اطلاعات

در ستایش بی کاری حتمن خیلی بیشتر از من گفته اند و خیلی بهتر هم گفته اند و خیلی خوب است کلن. اما به علت علاقه شخصی ای که به این موضوع دارم دوست دارم من هم به وارها چیزی که در این رابطه وجود دارد چیز اضافه کنم. بهرحال در مقام عشق، زبان دوزی سخت مشکل. اما چرا بی کاری خوب است؟ همیشه دوستانی داشته ام که بی کاری را تقبیح می کرده اند. حق هم داشته اند. خود من هم وقتی بی کار می شدم عذاب وجدان می گرفتم و فکر می که حتمن باید کار مفیدی انجام بدم تا کامروا شوم. اما چرا همچین چیزی حس می ؟ و آیا حسِ من حس درستی بود؟
دنیا، دنیای دویدن و رسیدن و از هدف گذاری و رسیدن است. باید به جایی برسیم تا شاد شویم. باید بدوییم تا شاد بمانیم. اما اگر همه ی اینها توی سرمان باشد چه؟ خب، خوب می شود در این صورت. چون توجیهی پیدا کردیم برای هیچ کار ن . اما منظور من هیچ کاریِ مطلق نیست، بلکه گاهی هیچ کار ن است. گاهی باید هیچکار نکرد. باید نشست و به چیزهای اطراف نگاه کرد. البته باید جاهای خوب نشست. نباید وسط شلوغی صرافی های میدان فردوسی نشست. -البته ممکن است برای شخصی همان جا هم جای خوبی باشد؛ در کل خوبی را شخص تعیین می کند.-
وقتی آدم هیچ کاری برای نداشته باشد چه کار می کند؟
فکر می کند. نگاه می کند. آن سوراخ روی سقف را می بیند که قبلن ندیده بود. به آن شلنگِ گوشه ی حیاط توجه می کند و به این فکر می کند که چرا آنجا افتاده است؟ معماری را حس می کند. وقتی آدم وسط سالن مطالعه ای نشسته باشد و هیچ کاری نکند، ناگهان خودش را میان فضایی بزرگ و حجیم حس می کند که اطرافش قرار گرفته. فضایی که تابحال به این شکل لمس اش نکرده بود. آدم هایی که ت می آیند و می روند، کتاب هایی که تلنبار شده اند، بوی به خصوص هوا، نوری که از پنجره می تابد و با گذر زمان شکل های متفاوت تولید می کند، سبزی ها و گیاهانی که دارند زور می زنند تا درازتر شوند و ازدیاد نسل کنند و هزارچیز دیگر که دیده می شوند. بیکاری خوبی ش این است که چشم آدم را باز می کند.
آهستگی هم لذت های خودش را دارد که آدم های مختلفی ازش حرف زده اند، مثلن آقای درا در رمان آهستگی.
و در نهایت هیچ کار ن ، مثل پاز ِ جهان است. مثل ناظر بودنِ حرکتی بزرگ، که به جای خاصی نمی رود -شاید- پس باز هم -شاید- بهترین کار ایستادن و نگاه اش باشد. تا زمانی که خودش جو به آدم پس بدهد. باید فضاهای مختلف و با کیفیت را لمس کرد. و بهترین راه برای این کار، نشستن در آن فضاها و نگاه است. نگاهی که از حادثه ی عشق تر خواهد شد. در ادامه نگاه کنید به رساله از آقای راسل. جالب است.



حکایت سرو کهن.

درخواست حذف اطلاعات

حکایت سروِ کهن. سرو کهنی تشنه بود. آب در آن ها نبود. اگر هم بود، سرو دستی برای یازیدن و پایی برای رفتن و نوشیدن نداشت. روباهی را صدا کرد که برایم آب بیاور و روباه در ازای آب میوه درخواست کرد. سرو قول به جای آورد که در ازای آب، روباه را میوه دهد. روباه که می دانست سرو میوه ندارد، با این حال از سر دلسوزی برای سرو آب آورد و با کمال شگفتی دید که سرو نیز میوه ای برای او آورده است. روباه سرو را گفت که تو که میوه نمی دادی پس اینان چیستند؟ سرو پاسخ گفت موقعی که قول می دادم به اینجایش نیز فکر کرده بودم. روباه گفت فکرت چه بود؟ سرو با حرکتی شگفت آور لباس مبدل سرو را از خود تکانید و در زیر آن حجاب، تنِ نازک آرای درختی سیب پدیدار شد. روباه پرسید چه شد؟ سرو\سیب پاسخ داد که این حجاب برای این بود که میوه هایم را برای خود نگه دارم و غُربا سیبانم را غارت نکنند و به همین دلیل توانسته ام چنین کهن شوم. روباه با درخت ازدواج کرد و تا سال ها از میوه های او استفاده کرد و در ازایش برای سرو\سیب آب آورد تا زمانی که مُرد و درخت نیز از بی آبی خشک شد.



چرا باید پنجره ها را خوب نگاه کرد.

درخواست حذف اطلاعات

پنجره های پنهان، پنجره هایی که کمتر می بینیم. پشت دانشکده بودم. داشتم رد می شدم که دیدم پشت یه پنجره ای کلی گیاه و برگ کشیده شدن از پنجره بالا رفتن و گلدون زیاده. تعجب که کجاست که اینطوری گلدون داره. رفتم به ساختمونی که اون پنجره ها رو داشت. بهش میومد که مال راه پله باشه. اما نبود. بهتر نگاه دیدم که زیر راه پله یک در هست که یکم بازه. پس مال اونجا بود. نزدیک شدم و در زدم و دیدم که مردی در رو باز کرد. سرایدار ساختمون طراحی صنعتی بود و توی اتاقک خیلی کوچیکی بود که پر بود از گل و گیاه. مثل یک گلخونه. گفتم که گل هاتون رو دیدم و باعث شد بیام اینجا که ببینم چه خبره. اونم که خیلی تند حرف می زد شروع کرد به گفتنِِ اینکه آره اینا حسن یوسفه و اینا فلان و فلان و الخ و اگه اینو بخوای برات یکم می برم می تونی بذاری پشت پنجره ولی نباید سرما بخوره و گرما ولی آفتابم زیاد نمی خواد اگه از اینا برداری باید انقد بهش آب بدی خونه ت کجاس اینا برا ا یژن خوبن و اونا هم...با سرعت همینطور حرف می زد و اجازه نمی داد که بگم کلاس دارم و باید برم. انقدر به گیاها علاقه داشت که کلی درباره شون حرف زد، فقط با گفتن یک جمله از من. و ازا هم قلمه ای از حسن یوسف بهم داد و قراره که بازم ازش چیزی بگیرم.
اتاق زیبایی داشت.



وقتی توی رادین دیدیم.

درخواست حذف اطلاعات

خاطرات نزدیک، نوستالژی های دراز. بعضی اوقات خاطره لازم نیست مالِ خیلی دور باشه. همین چند روز پیش، ۱۰ نفر آدم نشسته باشن دیده باشن، خوب بوده باشه، فضای آدمو غرق کرده باشه، شله و کوکا یده باشن، تمام این اجزا. این اجزا نیستن که مهمن. چیزی که مهمه آدماشه. اینکه آدمی رو می بینی که این و انتخاب می کنه و آدمی رو می بینی که ی اعت زودتر می ره که این برنامه عملی شه و آدمی رو می بینی که شله میاره از که گشنه نمونیم و آدمی رو می بینی که سریع می ره نوشابه می ه و یکی سیم رو وصل می کنه و وقتی در کل نگاه کنی می بینی که همه دارن یه کار خوبی می کنن و همه به فکر هستن. مهم نیست که اینا مال چند روز پیش باشه. تمام اجزا طوری به هم گره خوردن طوری پررنگ ان که می چسبن تو فکرت و اگه به دوروز پیش ات فکر کنی می بینی که شت. یه تجربه معرکه و تکرارنشدنی داشتی.



سگ ها، اربابان دنیای آینده

درخواست حذف اطلاعات

عنوان سگ ها، اربابانِ دنیای آینده نویسنده داگی بوی، دانشجوی جامعه شناسیِ تحلیلی از دانشکده ی سگ شناسیِ نیویورک. مقدمه سگ ها میل های مختلفی دارند. میل به زمین شناسی، میل به گیاه شناسی و از همه مهم تر میل به انسان شناسی. کلمات کلیدی سگ، انسان، سگ شناسی، سلسله مراتب، اربابان، بط ، جامعه شرح وولف، ِ انسان شناسی در این رابطه نظریات متنوعی را منتشر کرده است. یکی از درخشان ترینِ این نظریه ها ابراز دارد که انسان ها برای خدمت به سگ ها از آن ها مراقبت می کنند. سگ ها می خوابند، می ند، تمام روز هیچکاری نمی کنند و از غذای آماده و جای خواب گرم استفاده می کنند و در ازایش هیچ کار خاصی نمی کنند. به عنوان مثال وولف، سگ شکاری ای را مثال می زند - به دلیل حفظ امانت داری از آوردنِ نامِ سگ خودداری می کند- که برنامه ی روزانه اش چنین است: ۸ صبح: بیدار شدن. ۹: گرفتن ماساژ گردن توسط خدمت کار اش - آدام- ۱۰: پیاده روی در اتاق خواب. دراز کشیدن روی دشک ها، شاید کاغذ های روی زمین و دریافت محبت به دلیل کاغذ ها. ۱۱: ناهار اول. ۱۲: وقت تلف تا ساعت ۲ ۲: ناهار دوم. ۳: وقت تلف تا ساعت ۵ ۵: شاید کمی یدن ۶: دراز کشیدن و نگاه به برگشتنِ آدام از سر کار. ۷: آدام او را نوازش می کند، ِ مجانی با آبِ گرم می کند، غذا می دهد، قربان صدقه اش می رود. ۸ تا ۱۰ شب: استراحت. طبق نظر وولف، این برنامه زندگی، درگذشته وجود نداشته است. در گذشته خطرات زیادی زندگی سگ ها را تحت الشعاع قرار می داد. عواملی چون سرما و گرما، کم آبی و خش الی، کمبود غذا، بیماری های واگیردار، و … وولف، در مقاله ای رادیکال تر می نویسد: “امروزه، انسان ها برده ی سگ ها شده و با مشاهده کوچیک ترین عامل بیماری زا، سریعن با دارو های شگفت انگیزی که برای سگ ها اختراع کرده اند ما را درمان می کنند.” طبق آ ین مشاهدات وولف، انسان ها مدارس به خصوصی برای درمانِ اربابان شان ساخته اند و سال ها برای درمان و زنده نگه داشتنِ ما نسلِ برتر، تلاش می کنند. سال ها تحصیل و هزینه، برای دایر مکان هایی که به درمان ما می پردازند. نتیجه گیری در نهایت، وولف، آینده نسل سگ ها را بسیار روشن می بیند. آینده ای درخشان، به دور از جنگ های قبیله ای، به دور از خشونت و کار. طبق نظر توبیاس، جامعه شناس و متخصص علوم ، در سلسله مراتبی که موجودات را به هم مرتبط می کنند، انسان ها متکامل شدند که نیازهای سگ ها را برطرف ند. طی قرن ها، سگ ها رفته رفته راحت تر و بی کارتر شده اند و تولیدات نیروی کار، از سگ ها، به گردنِ انسان ها منتقل شده است. منابع نوشته های ی روی زمین، خانه ی آدام سگ ها و آدم ها، بِتی محوریت موجودی در قرن ۲۰ام، دَنیل



چرا باید آشپزی کرد.

درخواست حذف اطلاعات

آشپزی مراقبه س. آشپزی مراقبه نیست؟ هست. آروم آروم چیزهای مختلف رو خورد می کنی. رنده می کنی. چندتا کرفس برمی داری و می مالی روی رنده و رشته هاش می پیچه دور سوراخای رنده. گوجه ها رو نصف می کنی و آب اش می چکه توی قابلمه. پیاز رو رنده می کنی و باید حواست باشه که فقط با دهن نفس بکشی. اگه نه غم ایام می پیچه توی دماغ ات و اشک ات می شه رودخونه. بعد نوبت ادویه هاست که انتخاب کنی چی بریزی. چقدر بریزی. یکم روغن می زنی و حجم روغن ریخته شده برابر می شه با مساحت قابلمه ضربدر ضخامت میکرومتریِ روغن. بو کم کم بلند می شه. همه ی این کارهارو آروم انجام می دی. یک ساعت طول می کشه تا رنده کاری ها تموم شه. تموم مدت بدنت کار می کنه و فکرت می چرخه. اما فکر خاصی نمی کنی. بخشی از عضله مغز ات رو درگیر می کنه و یادت نمی مونه به چی فکر می کردی. فکرهای سطحی، حباب هایی که به سطح آب میان و می ترکن. از لایه های زیرین ذهن. در آ هم سیر می شی.
آشپزی خودش یه مراقبه س که باید خیلی جدی گرفته بشه.



چرا باید چشم رو کمی بیشتر باز کرد. (در نور آفتاب امتحان نکنید)

درخواست حذف اطلاعات

فکر می کنم مهم ترین لحظات زندگی، چیزهایی هست که اونقدر بهش توجه نداریم. به این توجه داریم که نمره ی خوبی بگیریم. تا معدل خوبی داشته باشیم که بعدش بریم خارج و بعد بتونیم اونجا زندگی خوبی داشته باشیم و آبجو بخوریم.
توجه داریم که فلان جای خاص مسافرت بریم و فلان چیز رو ببینیم. البته دیدن فلان چیز خیلی خوبه، منم عاشق اینم که اونو ببینم، اما الان درباره ی کم ِ ارزشِ فلان چیز حرف نمی زنم. فقط دارم می گم که چیزهای دیگه ای هم هستن که به اندازه ی فلان چیز، ارزش دارن. به نظرم اصل زندگی و اصل چیزی که وجود داره، همینجا جلوی چشم ماست. می تونه همینجا سر کوچه باشه، یا می تونه اون ورِ کره ی زمین باشه. فقط باید چشمامون رو روش باز کنیم. از بالا نگاه کنیم و ببینیم که تمام اضطراب هامون بی اهمیت ان. اگه ی بدرفتاری باهامون کرده، در نهایت تقصیر خودش نیست. اون آدم هم توی اون لحظه به اون رفتار نیاز داشته. می شه گفت کمبودی، شکافی، یا هر ناامنی ای توی زندگی ش باعث شده که اون رفتارو با ما داشته باشه. و در نهایت می بینیم که از بقیه نباید ناراحت شیم. -فقط می تونیم با رفتارای وا ن مانند، ریسکِ قرار گرفتن در موقعیت هایی که ی می تونه بهمون آسیب بزنه رو کم کنیم، که بحث اش جداست- ولی چه لحظه های اصل هستن؟ لحظه هایی که نمی تونی توصیف شون کنی. لحظه هایی که اتفاقاتی می افتن که چیزی حس می کنی که قابل بیان نیست، ولی می دونی که داره اتفاق می افته. مثل حسِ یکی بودن با یک جمع. مثل دیدن یه چیز جدید توی طبیعت، مثل باد خوردنِ چمن ها، زیر نور آفتابِ مایلِ یک عصر پاییزی. هانا یه استوری توی اینستاگرام گذاشته بود. نوشته بود از کلاس اومده بودم بیرون، خسته و کوفته، دیدم یه سری آدم کله هاشونو دایره وار روی آسف حیاط گذاشتن زمین. ازشون پرسیدم که چرا این کار رو دارین می کنین، اونا هم جواب دادن که خیلی خوبه، تو هم بیا. و اون هم دراز کشیده روی زمین، خاکی و کثیف، توی یک حرکت جمعی و توی خنکای پاییز، حرکت ابرای بارونی رو نگاه . چی از این تر؟!



استرس، برای بعدن، که ببینم الکی بود.

درخواست حذف اطلاعات

این روزا استرس زیادی دارم. الکی. البته می دونم چرا دارم. ولی دلیل اش الکیه. به خاطر افکار پارانوییکِ خودمه. باید بگذره. باید زمان بگذره تا این هم تبدیل شه به یکی از استرس های خنده داری که بعدن وقتی بهش فکر می کنم خنده م می گیره که چطوری این فکرارو داشتم. ولی بدی ماجرا اینه که الان نمی تونم بهشون فایق بیام. گیر توی سرم و نمی تونم خالی شم. بهش فکر نمی کنم همیشه، ولی حال اش، حالِ استرس آلود، گیر کرده ته دلم، اون قسمتِ پایینِ دیافراگم ام و نمی تونم خالی ش کنم، به زور هیچ مته و هیچ مغاری.



روز عجایب و سیار و کتاب ها و بارون.

درخواست حذف اطلاعات

هی دارم کتابای جدید شروع می کنم؛ همزمان. خیلی هیجان انگیزن. دوست دارم کلی کتاب بخونم. کتاب خوندن بهم انگیزه زندگی می ده. وقتی کتاب خوب جدیدی رو شروع می کنم، حس می کنم یه دلیل محکم می تونه باشه برای زنده بودن. و وقتی به این فکر می کنم که کلی کتاب خوب نخونده وجود داره، باز دلیل محکمی می تونه باشه از چیزهای خوبی که هنوز ندیدم. مقدمه ی کیوان سررشته برای کتاب عالی بود. آ ِ قسمتِ اول اش خندیدم. خیلی خوب نوشته بود. کتاب هم بی نظیر خواهد بود. هنوز خودشو شروع ن ولی. وسط شب موقع برگشت یک فست فودی سیار پیدا کردیم. بارون نم می زد و هوا کبود بود. نور ال ای دی داشت و چراغای ۳۰۰ وات رشته ای که زیر میز باشن و گرم کنن. سیم کشی قدیمی. وسط برهوت و هیچی نبودن. کاشیای مونده روی دیوارای ت یب شده. جای عجیبی بود. فقط یک بشکه ی آتیش زده کم داشت. خسته م و می خوام بخوابم.



برای این روزهایی که از تئاتر متنفرم -بدم می آید-

درخواست حذف اطلاعات

این روزها در نوسان کامل به سر می برم. روزهای فرد به این فکر می کنم که من حتمن به تراپی و روان درمانی نیاز دارم و روزهای زوج به این نتیجه می رسم که بدون درمان هم می توانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و نیازی به این قرتی بازی ها ندارم. به این فکر می کنم که حال و حوصله کارهای جدی و مسئولیت را ندارم. عرفان رو نگاه می کنم که نمایش اش درحال اجرا است و اصلن در حال و هوای این روزهایم نمی بینم که من هم همان کارها را م و همانقدر سر تمرین بروم و برای کارم وقت بگذارم. ترجیح می دهم کتاب بخوانم و بیشتر فکر کنم. به این نتیجه می رسم که اینطوری که نمی شود. باید کاری کرد. باید حوصله داشت. ولی این حوصله را از کجا بیاورم؟ چرا انقدر بی حوصله ام؟ پس باید درمان شوم. اما باز روزهایی می آیند که کمی -فقط کمی- حوصله کار پیدا می کنم و با خودم می گویم که به چیزی نیاز ندارم و وقتی شرایط کار آماده شود همان کارها را انجام خواهم داد. ولی نمی دانم. تنها چیزی که می خواهم و برایم زیباست، خواندن و نوشتن است. اگر چیزی بیاید که البته آن هم نمی آید. سعی می کنم چیزهایی بنویسم، داستان، موقعیت ها اما هیچکدام راضی کننده نیستند. ترجیح ام کار فیزیکی ست. چند روز پیش در حیاط روبروی دپارتمان نشسته بودم. دراز کشیده بودم. فلیپ گلس گوش می دادم و چشم هام را بسته بودم. شاید بیست دقیقه ای به همین شکل گذشت. بلند که شدم دیدم عده ای دور دکوری بزرگ ایستاده اند و می خواهند که قطعات آن را بالا ببرند. گفتم که من هم کمک می کنم. به کار فیزیکی نیاز داشتم. عرق ریختم و بردم بالا و نیم ساعتی نفس نفس زدم. به آن فعالیت نیاز داشتم. ولی کارگردانی چیزی کاملن متفاوت است. باید با آدم هایی که از مسئولیت فرار می کنند مقابله کنی، باید پول زیادی بدهی، باید حواس ات باشد که هر چه فکری می کند، که بازیگرت راضی ست که همه ی آدم های تیم ات راضی اند و یک هو نمی گذارند بروند. سر کارگردانی جاجرود، از بیشترین چیزی که ترس داشتم همین گذاشتن ها و رفتن ها بود. انگار تمام زندگی باید بترسی که عده ای بگذارند و بروند. همیشه عده ای می گذارند و می روند و هیچ وقت نمی توانی دل ات را به چیزی گرم کنی. در زندگی، می توانی حساب ات را با خودت صاف کنی و بگویی که خب، اگر رفتند رفتند. کار خودم را می کنم. اما در کارگردانی نمی شود. ی بگذارد و برود کار ات لنگ می ماند. وقت ات تلف می شود. فقط وقت خودت نیست. وقت دیگران هم هست. اگر کار را از ریشه بزنی، دیگر رویت حساب نمی کنند. در زندگی می توانی از همه چیز ببری و کاری به دیگران نداشته باشی و بگذاری که همه اش بگذارند و بروند ولی در این تئاتر لعنتی نمی توانی این کار را ی. باید نگران باشی. نمی توانی بی خیالی پیشه کنی. چند روز پیش تر در کتاب خانه بودم و دلم پر بود. روی کاغذی نوشته بودم که از تئاتر متنفرم. حال ام را بهم می زند گاهی. چی اش را دوست دارم؟ نمی دانم. انگار تنها کاری ست که بلدم انجام دهم. انگار ناچارم به انجام دادنش. چون شاید کار دیگری بلد نیستم و شاید کاری ست که بهش نیاز دارم. ولی ازش متنفرم. چرا انجام می گیرد؟ برع ، نوشته و نوشتن را دوست دارم. نمی دانم که چقدر از تنبلی می آید و از روی صندلی ماندن و فقط حرکت دادن چشم ها و گاهی ورق زدن کاغذ ها یا تکان دادن انگشت ها برای تایپ . اما دوست اش دارم. خواندن و تجربه نوشته های دیگران. فضاهای جدید. ی لاتین. شیلی. بولانیو. اخیرن مجموعه ی آ ین غروب های زمین را خوانده ام و بسیار دوست اش داشته ام. فضاهای خیلی جدیدی که تجربه شان نکرده م. فضای ی لاتین و آدم ها و دریاهایش. بعد هر داستان با خودم می گفتم که من هیچوقت نویسنده نخواهم شد. ببین چطور نوشته! ببین سگ مصب چه نوشته! به چه چیزهایی فکر کرده و ذهن طلایی اش چه کار ها که نکرده! و باز با خودم گفتم که این کار را هم نمی توانم م که. پس چه کار کنم؟ شاید باید بروم درمان تا فراخ ام را درمان کنم و بچسبم به تئاتر مز فی که هیچ سلاحی دربرابر گذاشتن و رفتن های پیوسته اش نداری.



امروز کلاسم کنسل شد و دوتا نمایشنامه یدم و سوال دارم و گرسنمه در حال حاضر.

درخواست حذف اطلاعات

امروز یکی از ا پرسید خب، توی هفته اخیر چیکار کردین؟ (فعالیت مربوط به درسی که داشتیم) و من دیدم که هیچی یادم نیست که در هفته اخیر چیکارا و برآن شدم که شب ها خاطرات و اتفاقات روز رو بنویسم. امیدوارم که گشادی نکنم. حالا موندم که مثلن اینجا بنویسم یا توی دفتر برای خودم بنویسم!؟ و خب همیشه این سوالو داشتم که اصولن آدم خاطراتش رو چرا توی وبلاگ می نویسه؟ برا ی جذابه؟! اگه صرفن خاطره خیلی معمولی باشه و هیچ اتفاق جذاب داستانی یا اتفاق مکاشفه ای نداشته باشه باز هم جذابه؟! خب اگه برای این سوالا جواب دارین به منم بگین دیگه. کامنت بدین ینی. مرسی. امروز هم یکی از کلاسام تعطیل شد و خیلی خوشحال بیکار رفتم چنتا کتابفروشی و دوتا نمایشنامه خیلی خوب یدم و اومدم که دراز بکشم و بخونم و موزیک گوش کنم. همه چی آرومه چون رمضونه و هوا گرمه و ملت و گربه ها همه خوابن. چند وقته کمتر وقت بنویسم و وقتی این اتفاق می افته دوس دارم دوباره بنویسم که ببینم آیا فرقی ؟ چی شدم و اتفاقایی که برام افتادن چقدر نوشتنی ان؟! یه جایی از نمایشنامه فلیک می گفت: ببین اَوری، تو زندگی گاهی از ی خوشت میاد و اونم از تو خوشش میاد. این خیلی م ه. گاهی هم می شه که اون ازت خوشش نمیاد ولی گاهی هم خوشش میاد و خب؛ م ه! پایان.



باید خو د.

درخواست حذف اطلاعات

بورخس توی داستان ن ا می گه که هیچ چیز تازه نیست. در ابدیتی که وجود داره هر چیز فقط تکراری بر چیزی قدیمی ست و اگر چیزی تازه ست، صرفن تکرار چیزی فراموش شده است. حالا این چه ربطی داره درباره حرفایی که می خوام بگم؟ هیچی. فقط خوابم نمی بره. چراغ اتاق رو خاموش نمی کنن و من نمی تونم بخوابم و باید بخوابم چون صب باید برم کلاس و کلی کار و اینا. اعصابم خورد شده. هوا هم گرمه و اتاق بغلی که کولر مشترکی با ما داره هم کولرو خاموش کرده و خب من نمی رم که روشن اش کنم چون ب خودم سردم بود و کولر رو خاموش . ولی همه اینا باعث شده که نخوابم. اول شروع به نوشتن چیز میز توی دفتر. بعد دیدم که نمی شه. اومدم از تخت پایین و سیگار کشیدم و یکم استوری دیدم و گفتم که بیام یکم بنویسم ولی خیلی گهه کلن. اه.



آخیش

درخواست حذف اطلاعات

فکر می که چی ب م. به چنتا کتاب فروشی سر زدم ولی نتونستم کت پیدا کنم که خوشش بیاد. ینی کت که فکر کنم ممکنه خوشش بیاد. این مغازه ها، ا و های تزیینی هم داشتن ولی دوست نداشتم که ازونا براش بگیرم. اگه یه گلدون می شد براش بگیرم خیلی خوب می شد ولی گلدون خیلی گرون بود و نمی تونستم ب م. چنتا مغازه رو همینطوری رد تا رسیدم به اون فروشگاه بزرگه که توش لوازم حریر می فروشن. چنتا پله می خورد که رفتم پایین و رسیدم به اون چیزای چرخونی که داشت و با کمرم هلش دادم و چرخید و وارد شدم. کلی رنگ بود و قلمو که چیده شده بودن توی ردیفای مختلف. رنگا رو بر اساس رنگین کمون از روشن به کمرنگ گذاشته بودن توی قفسه ها. آبرنگ و رنگ روغن و انواع چیزای دیگه ای که حتا اسم شون رو نمی دونستم. گفتم براش رنگ ب م. چون هم نقاشی می کنه هم چیز باحالیه و اگه فقط یک رنگ براش ب م خودش یه کادوی باحال می شه که معمولن ی به ی کادو نمی ده. اینطوری دلم هم آروم تر می شد و دیگه خیالم راحت می شد. یه خانومی اومد و پرسید که چی می خوای من گفتم که هنوز نمی دونم. اخم کرد و رفت. تو قفسه ها جلو و عقب رفتم و باید انتخاب می که چه نوع رنگی رو می خوام ب م و اینکه چه رنگی رو می خوام اصن ب م. وقتی یه بسته ۱۲ تایی رنگ می ی، خی راحته که ی قضاوت ات نمی کنه چون بالا ه هر مفهومی که بخوای توی اون ۱۲ تا پیدا می شه و نسبت دادن هر کدوم از اون مفهوما به تو شانس یک به دوازده داره و اصولن طرف دیگه نمیاد حساب کنه که چرا یه جعبه ۱۲ تایی رنگ یدی. ولی وقتی فقط یک رنگ ب ی می شینه با خودش فکر می کنه که نکنه منظوری داشته که این رنگ رو یده. سیاه ب ی با خودش می گه می خواسته من بمیرم یا آبی ب ی فک می کنه می خوای غرق اش کنی یا قرمز ب ی که دیگه بدتر. گشتم و گشتم و به یک قهوه ای کرمیِ خیلی ملایم رسیدم که انگار توش یکم زرد هم داشت -یا من اینطوری می دیدم- و زیاد هم قهوه ای نبود که بخواد فکر خاصی ه و خیلی هم کِرمی نبود که بی جون باشه. حالا باید انتخاب می که چه نوع رنگی باشه. آکریلیک انتخاب که راحت تر با آب شسته شه. اومدم حساب کنم که همون خانومه اومد بالا سرم و گفت که همین؟ گفتم آره. گفت پس بالا ه انتخاب ات رو کردی. رنگ رو گرفتم بالاتر و گفتم می بینی که آره. اخم کرد و رفت. منم رفتم اونجایی که باید حساب می و گذاشتم روی میزاش. جمع زد و توی اون دستگاه اش که کلی طول می کشید که اعدادو بفهمه وارد کرد و بالا ه کارت کشیدم و از اون قسمت چرخون رد شدم و برگشتم تو خیابون. سوار تا ی شدم و رفتم سمت تاتر شهر -اونجا می خواستم ببینم اش-. نشستم رو این صندلی سنگی مز فا که برسه. طبیعی بود که دیر کنه. منم یکم دوروبرمو گشتم که چیز جالبی پیدا کنم. اصولن احتمال اینکه با پدیده جدیدی روبرو بشی توی محوطه تئاترشهر چیز عجیبی نیست. فقط باید یکم دقت کنی. گاهی هم نیازی نیست دقت کنی. مثلن یه بار یکی با سرعت از جلوم دویید و پشت سرش یه پلیس افتاده بود و می دویید. معمولن علفی چیزی می زنن این ورا. این دفعه اما هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و مث بزی خسته ۱۵ دقیقه نشسته بودم روی صندلی سنگیا. داشتم تقاص پس می دادم فک کنم. برای همین زیاد اذیت نشدم و یه جورایی با خودم می گفتم که حقمه. بالا ه دیدم اش که از دور داره میاد. رسید بهم و سلام و سلام کرد و ازین حرفای معمولی زدیم تا اینکه پرسید خب، چرا اینجا حالا؟ گفتم که براش یه چیزی دارم. گفت چی؟ و رنگ رو در اوردم و نشون اش دادم و گفتم که اینو برا تو یدم. گف عه برا چی؟ گفتم همینجوری. یه نگا کرد و گفت که چه زرد باحالی. گفتم آره. زیاد توی تشخیص رنگ خوب نبودم. واقعن خوشش اومده بود و من خیالم راحت تر شده بود. بعدش یکم راه رفتیم و گفت ب جات خالی بود ولی. منم نگاش و گفتم آره… یه قهوه بیرون بر زدیم و برگشتم خونه. بهش گفته بودم که ب یه کار خیلی مهم دارم شرمنده ولی فقط نشسته بودم خونه و تو اینستاگرام چرخیده بودم.



خاطره ۱۵ داد ۹۷

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح خواب نموندم. ۱۰ رسیدم به تمرین و همه چیز خوب پیش رفت و آ ِ تمرین با سیاوش شوخی می کردیم و ازونجایی که تقریبن تازه با هم آشنا شدیم می شد گفت که اون نقطه ای بود که حس می کنی از الان به اون آدم نزدیک تر شدی. مثل وقتی که یه غریبه می بینی و بعد اگه یه شوخی ای چیزی بشه که جفت تون بخندین، یه درجه به هم نزدیک تر شدین. خنده ای که اون خج ِ اولیه رو از بین می بره. خلاصه این که سوار ماشین اش شدیم با رضا و حسین و توی راه موزیک خیلی خوبی گذاشته بود که ترکی بود پیرمرده عالی می خوند و خیلی خوشم اومد. پیاده مون کرد و سوار مترو شدیم و من یه سری گوجه سبز داشتم که توی لیوانی بهم داده بودن و داشتم باهاشون بازی می و لیوان رو فشار می دادم و دوتا از گوجه سبز ها یکم بالا میومدن. یکی شون پرت شد توی پیاده رو و مرثیه ای براش خوندم. رفتیم مترو و انقلاب پیاده شدم و توی مترو از جوک های بی مزه حرف زدیم و از حقایق علمی. مثلن درباره جنس مرکز زمین. انقلاب پیاده شدم و رفتم سمت خوابگاه. وقتی رسیدم امین رسیده بود دم در اتاق و منتظر بود که من بیام که بریم بالا پس رفتیم بالا. بعد یکم اینستا و اینا گشتیم و گشنه شدیم و من رفتم و سالامی و پاستا و پنیر یدم با دوتا بستنی یخیِ م . طعم انار، کاله. اونا م ن. بعد شروع به خوردنش و بدجوری لذت بردم از خوردن و خورد شدنِ بافت یخی ش که زیر دندون حال می داد. سپس امین شروع کرد به پختن پاستا و من اتاقو مرتب که سال ها بود گرفته بودش. سطل رو خالی . جارو کشیدم. چیزای اضافه رو دور ریختم. اتاق تمیز شد. یه دست ریسک بازی کردیم بعد ناهار و گفتم برم که بعدش بریم بیرون. مثلن باغ فردوس. ولی بعدش یکم دراز کشیدم و خیلی گشاد بودم و رضا اومد و یکم چرت گفتیم و قهوه خوردیم که عالی بود ولی دیر بود چون دیگه ی بیرون نمیومد و امین می خواس بره ورزش کنه. پس امین رفت ورزش کنه و من و رضا یکم موسیقی قدیمی ایرانی توی یوتوب دیدیم. شهرام شبپره و بندری و گوگوش و . قبلش هم، قبل تر کلن، یه ویدیو داشتم می دیدم درباره اینایی که می گن زمین گرده و دلایل شونو می اورد و نقدشون می کرد. اینطوری. خلاصه رضا هم رفت و من نشستم به... یادم نمیاد چه کاری. اهان. یه نمایش نامه (بادی اورنس، انی بیکر) و یه داستان فست فیکشن خوندم و گذاشتم روی کانال و الان دارم موزیک گوش می دم و اینارو می نویسم. هر شب این نوشته هارو توی دفتر می نوشتم و چون نوشتن روی کاغذ زیاد سریع نیست، نمی تونستم اینقد جزئیات بنویسم و مغزم اینقدر کار نمی کرد ولی توی تایپ مغزم انگار روون تر و باز تره. جالبه. اینکه نوع نوشتن توی محتوای نوشتن تاثیر می ذاره. اینجا می تونم تقریبن با سرعتی که فکر می کنم تایپ کنم و باعث می شه بتونم جزئیات رو بنویسم و یاداروی کنم ولی وقتی با دست می نویسم کند می نویسم و نمی تونم به ذهن ام برسم و یه سری چیزا از بین می رن و صرفن کارها رو می نویسم. ولی مساله اینه که دوست دارم خاطراتمو کاغذی و با فلم نوشته شده داشته باشم چون خیلی با ارزش تره انگار. روی کاغذ. وقتی یک سال دیگه می بینم حس بیشتری بهم منتقل می کنه. راستی یادم رفت بگم. ظهر یاد موزیک دردای نامجو افتادم که دو سال پیش همین موقع گوش می دادم و | سانسور شد | و توی جاده رفتنا و گرما و کنکور و همه ی اون روزهای خیلی باحالی که از این حیث خوب بودن چون تنها چیزی که توی زندگی م باید بهش می رسیدم کنکور بود و خودش یه هدف کوتاه مدت بود که داشتم توی مسیر اش حرکت می و به چیز دیگه ای جز کنکور فکر نمی . صبا پا می شدم و قهوه می خوردم و می خوندم و عصر تفریح می و می دیدم صبح ها (کیارستمی رو اون موقع دیدم) و عالی بود. افسردگی م داشت بهتر می شد و روزهای تقریبن خوبی بودن. و الان که ازش گذشته، فقط طلایی بودن اش برام مونده و چیزای خوب اش. خب. دیگه چیزی ندارم فک کنم. البته یه چیز دیگه هم هست که اینجا نمی نویسم.



نوستالژی ها.

درخواست حذف اطلاعات

این روزا درگیر نوستالژی ام. هر لحظه، همین لحظه نوستالژیه یه مدتِ دیگه س و این خیلی عجیبه. می رم ع ای قدیم ایسنتا رو می بینم، نوستالژیا رو دیدم، می رم به اون دوران قدیم و ب ی های شبانه و دودا و جمشید و آفتاب و حجت. بعد یاد یزد می افتم و کیفیت اون سفر به قدری مرغوب و اثیری بود که حس می کنم دیگه ممکن نیست که اتفاق بیفته. همه چیز اون موقع عجیب بود. یه حال خاصی داشت. رفتن توی جاهای قدیمی. یه نوع پشن خاصی برای دیدن همه جاهای قدیمی و جالب. پشن خوندن تاریخ هنر. پشن تاریخ. ولی الان وقت نیست. وقت نیست که به یه سری چیزا رسید. باید کار کرد. ولی نگاه که می کنی کار می کنی که بعدن کار نکنی یا کمتر کار کنی و بتونی این کارا رو انجام بدی در عین این که این کار ه رو هم دوست داری و در نهایت نمی فهمی که چیکار باید ی. من سفر لازم دارم شاید. با آدمِ درست اش. سفر امسال هم جذاب بود ولی اون کیفیت اون یزد رو نداشت، شاید به دلیل کنجکاوی کمترش. تهران اومدیم که به خودیِ خود همیشه بود. باید جای جدید رفت. تو کوچه های جدید و آفتاب جدید و اصفهان. به اصفهان هم که فکر می کنم دلم به درد میاد. مجموعی از خاطره های داشته و نداشته. کوچه های نرفته. آبی های کاشی ها و شربت خونه و اون آفتاب سگ سوز. یادش بخیر.



یه روزی.

درخواست حذف اطلاعات

صبح می تونستم بخوابم ینی از اون روزایی بود که وقتی سرمو بلند می کنم و ساعت رو می بینم لازم نیست که بلندشم و می تونم که باز بخوابم و بعد بیدار شدم کامل و رفتم که برم به تمرین و رفتم توی ایستگاه بی آر تی ولی صبر و اتوبوس نیومد و باز صبر و دیگه داشت دیر می شد و از ایستگاه اومدم بیرون که سوار تا ی شم و اونجا کیف پولمو نگاه و دیدم که یه هزاری بیشتر اون تو نیست پس به یکی که شیشه رو داد پایین گفتم که تا چهارراه هزار تومن می بری و اون سرشو یه حرکت مایلی داد در مسیر حرکت ماشین که ینی بیا بشین پسر می ریم چرا که نشه و بعد رسیدم به چهارراه و رفتم به سمت شهرزاد و بعد که رسیدم صبر کردیم تا بقیه بیان و من قرار بود که صداها رو پخش کنم و نشستم به آماده این که چیو باید کجا پخش کنم و بعد صبر کردیم تا وقت بازبینی بشه و اونجا توی شهرزاد یه سری تونل و مسیر زیرزمینی وجود داشت که از طریق اونا می شد به قسمت های مختلف شهرزاد رفت و یهو از توی سالن سه بری به سالن دو و سالن دو بری به سالن یک و من رفتم توی اون تونل های زیرزمینی که راه های ممکن رو کشف کنم و رسیدم به یه سالن خالی که بعد قرار شد بازبینی رو هم همونجا بدیم و بعد موقع ناهار شد و لقمه ی رضالقمه چقدر زیباست و جعفری و پیاز در کنار کباب چه ترکیب خوبی رو می سازه بعد دیگه کم کم بازبینا اومدن و من رفتم بالا و موزیک اول رو گذاشتم و قرار شد باقی موزیکا رو نذاریم و منم نذاشتم و صبر که به ا اجرا برسیم که موزیک آ رو بذارم بعد اومدم بیرون و جلسه ای بود و بعد با سیاوش اومدیم سمت چهارراه و ازونجا من برگشتم به سمت خوابگاه و این سری با مترو اومدم که دچار مشکل صبح نشم و سر راه دوتا بستنی یخی اناری یدم به رسمی که جدیدن پایه گذاشته م و وقتی رسیدم عرفان نبود که بستنی شو بهش بدم و وقتی که رضا اومد توی اتاق اون هم نخواست چون بستنی یخی بود و اون بستنی یخی دست نداشت و من البته قبل تراش یکی خودم رو خوردم و تصمیم گرفتم که ویلارد و جایزه های بولینگ اش رو تموم کنم که این کارو و چقدر کتاب م ی بود که حتا از بوکوفسکی هم بهتر بود و طنزاش خیلی عالی بودن و بعد احتمالن یه سری کارای دیگه هم که الان یادم نمیاد و خب بیشتر فکر کنم هم شاید یادم نیاد و بعد یاد ع ی افتادم که از دیوار اون راهروهای زیرزمینی گرفتم و تصمیم گرفتم که اینارو بنویسم و لازم به ذکر هست که دو تمساح اونجا بودن که راه شون به سالن سه رو گم کرده بودن که راهنمایی شون در ازای این که کوبیده مو نخورن. (تمساحا گوشت خوارای قهاری ان.)



له شدن زیر بار خاطرات.

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم آدم وسواسی ای هستم. به معنای وسواسِ مرضی یا ocd. معمولن به چیزی که نیازی نیست، زیاد فکر می کنم، روی حرف هایی که می زنم زیاد فکر می کنم -بعد از گفتن شون- و توی ذهن ام موقعیت های زیادی می سازم و همیشه در حال تحلیل و آنالیز این موقعیت ها هستم. فکر کنم که خاطره بازی هم یک نوع وسواس فکری به حساب بیاد. وقتی که به گذشته بیش از حد فکر می کنی و بعضی از اتفاقاتِ گذشته رو نمی تونی از فکرات جدا کنی. البته فکر به گذشته می تونه دلایل دیگه ای هم داشته باشه. به قول توحید، گذشته افساری داره به گردن ما که گاهی به دلایل مختلف، فشاری که داره به گردن مون میاره زیاد می شه. شاید یکی که توی زمان حال مشکلاتی داره به گذشته رو میاره یا دلایل دیگه که من نمی دونم چون روان شناس نیستم، اما مشکل من از وسواس باشه. مخصوصن این که الان ۵ روزه سیگار نمی کشم و نرسیدن نیکوتین می تونه سرتونین رو کم کنه و کم شدن سرتونین می تونه به زیاد شدن فکرای وسواسی میدون بده. چرا از کلمه میدون دادن استفاده ؟
نمی دونم. پس ماجرا اینه که من خیلی درگیر گذشته شدم. این موزیک ها هم مربوط به سفرِ اسفراین جندق یزد اصفهان ساوه تهران مشهدِ دوسال پیشه. با همید و حجت و دوستای م ی که اون وسط بود. با آفت که صبح افتاده بود روی و فرشای قرمز و جاده ی بن بست یزد و جندقِ ۱۰۰۰ کیلومتری و یزد با آب و حیاط و اصفهان با لیوانای آبیِ شیاردار اش و غوطه وری در سد ساوه -مثلن- و رد شدن از دوربرگردون توحید و سپس آ ین قهوه توی آقای قهوه و آدم های بی نهایت بوس داری که توی این مسیر با ما بودن که چون برای نوشتن ازشون نمی شه فقط اسم برد، ترجیح می دم توی سرم نگه شون دارم.



غم + چرا

درخواست حذف اطلاعات

موقعایی هست که منطقن می دونی برای قضاوت زوده، ولی احساس ات دست خودت نیست و قضاوت می کنی. بعد چی می شه؟ غمگین می شی. چون اگه موضوع غمگنانه نبود، از اولش اصلن فکری وجود نداشت. نشونه های بد می بینی. فکرهای بد می کنی و بعد قضاوت می کنی و بعد غمگین می شی. می دونی که نباید بشی و هنوز برای قضاوت زوده ولی دست خودت نیست. هرچقدرم زور بزنی، هرچقدرم بگی زندگی همینه، هرچقدرم تمام بنیان هایی که برای خودت ساختی رو مرور کنی و جزوه ی چگونه در برابر استراگل ها تسلا بی م رو باز کنی، باز هم جو نمی گیری. ته ته اش، باز دلت می گیره. باز می بینی انرژی نداری. باز می بینی که غمگینی. منطق جواب نمی ده. بی حال و حوصله می شی. دست خودتم نیست. اعصابم خورد می شه وقتی نگاه می کنم به این تاریخ دوساله. به اتفاقایی که برام افتاده. انگار همیشه باید ش ت می خوردم. انگار همیشه باید نمی شده. انگار هروقت با خودم می گفتم این بار ماجرا فرق می کنه و می تونم قضیه رو درست کنم سرنوشت کوبیده تو سرم که نه، این بار هم نمی شه. نمی دونم چرا. با خودم فکر می که چرا. چطور واقعن. دیگه این حجم از استراگل طبیعی نیست. این حجم و این تعداد تکثر طبیعی نیست. و جو پیدا نمی کنم. از سمتی غم و رخوت، از سمت دیگه این فکر که چرا. واقعن چرا؟



گفتن، این روزها و منصفی.

درخواست حذف اطلاعات

این روزها. بخش زیادی از این روزها به حرف ها فکر می کنم. صبح می شه و شب می شه و من به حرف هایی که نزده ام فکر می کنم. نمی دونم که چطور باید گفت و کی باید گفت. ترسیدم از گفتن حرف ها. حس می کنم که همیشه وقت درستی برای حرف زدن نیست. و همه ش توی سرم دیالوگ ها رو جلو می برم. اینکه دارم باهات حرف می زنم ولی در واقع همون چیزای عادی رو بهت می گم. وقتی چیزی می گی توی ذهن ام حرفی که می خوام رو بهت می زنم ولی وقتی می خوام بنویسم اش چند درجه دراماتورژی ش می کنم وبعد بهت می گم و خب، طبعن اصل مطلب دفن می شه زیر فرایند های دراماتورژی شده. حتا الان. حتا الان که دارم این ها رو می نویسم باز دارم حرف واقعی مو پشت استفاده از کلمه هایی مثل دراماتورژی پنهان می کنم. حقیقتی که باید به خودت بگم. پنهان می کنم. و در انتها با خودم فکر می کنم. به همون سوال بنیادین و همیشگی. دیروز افسرده بودم. خیلی افسرده شده بودم. امروز بهتر شدم. نمی دونم به چی برمی گرده. امروز می خواستم برم روانشناس ولی هی نمی رم. آ هفته می رم مشهد. اگه کاری یهو پیش نیاد می رم مشهد. از اسباب کشی می ترسم. نمی دونم چی قراره پیش بیاد. به لوازم خونه فکر می کنم و چیزایی که باید براش بسازم. وقتی تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم حرفای دیگه ای هم توی سرم بود ولی الان چیزی توی ذهن ام نیست. جز اینکه دوست دارم باهات حرف بزنم. چراغ رو کم می کنم، نور، سایه ای می شه روی فرش. نور، چون پایینه، پرزهای فرش هم سایه درست می کنن و انتهای فرش نورهای کمی می رسه. و از سایه ها یاد حرف های پنهان می افتم. که اگر اینجا بودی زیر این نور می تونستم باهات درمیون بذارم شون. ولی تو نیستی. دراز می کشم روی تخت. پام رو صاف می کنم. به سقف نگاه می کنم. از رادیو، منصفی می خونه. یاد ی می افتم که با هم دیدیم. یا نگاه هایی می افتم که به هم کردیم. یاد برقی می افتم که رفت. اگر توی اروپا بودم، هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد چون اونجا برق نمی ره. وقتی داری از وضعیت مملکت شکایت می کنی، دوست دارم بگم اینا برام مهم نیست. هیچکدوم ازینا برام مهم نیستن. چرا نمی فهمی؟ برای من کافیه که تو باشی که برق بره. کلی اتفاق می تونه اینجا بیفته. اینجا پول نداریم که قهوه بخوریم، ولی بجاش می شه وقتی داریم می بینیم برق بره و سالن گرم تر شه که کمتر اذیت شیم. اینجا کلی چیزهای جالب هست که می تونیم با هم بهشون بخندیم. منم می فهمم دیگه. معلومه که شرایط خوب نیست. منم می بینم منم اذیت می شم. ولی من فقط دارم سعی می کنم بخش خوبی که توی ماجرا وجود داره رو ببینم. یا چیزهایی که داریم رو ببینم. چیزهای گه رو راحت می شه دید. چون صاف می خورن تو سر آدم. ولی همه ی اینا اونقد مهم نیست وقتی می تونی باشی. وقتی می تونم تو سایه باشم و بهت بگم. هوا گرمه، دم داره. مث جنوب. مث خاک قرمز رنگ جزیره ی هرمز. باید اینارو بدونی ولی اینارو هیچوقت بهت نگفتم. دوست دارم که یه روزی اینارو بهت بگم ولی هیچوقت نفهمیدم که کی باید اینارو بهت بگم. خیلی وقته که ننوشتم هیچی. چون بیشتر به تو فکر می کنم. کمتر به چیزای دیگه. امروز داشتیم درباره سفر حرف می زدیم و من نگفتم که چقدر دوست دارم که بریم سفر، باهم. و هی این نگفته ها جمع می شن و جمع می شن تا اینکه دیگه دهنم بسته می شه. همیشه همینطوری بودم.



readers block.

درخواست حذف اطلاعات

در این روزها از زندگی م، شور و عشق و علاقه زیادی نسبت به خوندن حس می کنم. وقتی چیز جدیدی یاد می گیرم به شوق میام، به گودریدز می رم و کتاب ها رو می بینم و عیش می کنم، کتاب فروشی هم همینطور. اما قسمت آیرونیک و مس ه ماجرا اینجاست که کتاب نمی خونم. می خوام بخونم ولی چیزی جلومو می گیره. یک نوع تنبلیت و رکود بدنی/ذهنی، یک نوع خمودگیِ بی نام یا غیرقابل کنکاش. نمی دونم از چی میاد، نمی دونم چی جلومو می گیره اما نتیجه ی هر نیرو و هرچیزی که هست اینه که نمی تونم بنشینم پای کتاب. همانطور که بن بست نویسنده داریم، حتمن بن بست خواننده هم داریم.



اینجا در آرکادیا.

درخواست حذف اطلاعات

از کوه های پر پیچ و خم سالمار که بگذری، از پنج رود کایا که عبور کنی، صدای ساز و آواز را می شنوی. صدا را دنبال می کنی و به خانه هایی با رنگ های آبی و قرمز می رسی. متوجه می شوی که صداها از خانه ها می آیند. صداها را دنبال می کنی، در هر پنجره که نگاه کنی، عده ای را می بینی که در حال و پای کوبی اند. خوراکی هایی می بینی که خورده می شوند و چراغ هایی که می سوزند. مردمانِ آرکادیا، به های نفس برشان معروف اند. هایی که گویا تمامی ندارند و تمام روز را پر می کنند. وارد یکی از ها که بشوی، ضرب های ساز را که دنبال کنی، کم کم با آن همراه می شوی. ابتدا دلت می خواهد که پاهایت را با ریتم آن به زمین بکوبی. به کف های چوبی ای که گرد و خاکی ندارند چون پاهای مردم روی آن کشیده شده و ضربه زده و تمام خاک های آن را تکانده اند. خاک هایی که به هوا برخواسته اند و با بادهایی که توسط حرکات تن و دست ها ایجاد شده در اند. ضربه های پاهایت به دستانت منتقل می شود. صدای ساز درونت می رود و صدا را جذب می کنی و وقتی مصرف اش کردی، به دست هایت منتقل اش می کنی و مشغول به می شوی. ممکن است متوجه نباشی و ساعت ها مشغول تکان دادن خودت باشی. مردم نگاه نمی کنند. چشمانی را نمی بینی خیره بر خودت، پس نمی ی. در واقع موسیقی را به حرکت تبدیل می کنی. باز زبان خودت. مردم آرکادیا هرکدام مخصوص به خودشان را دارند. ی که از ترکیب موسیقی با تن هایش خودشان به وجود آمده است. تو نیز با آن ها همراه می شوی و نت ها را برای خودت معنا می کنی. می نوشی و می خوری تا زمانی که انرژی لازم برای این تبدیل را پیدا کنی. تبدیل صوت به حرکات. از این خانه به آن خانه حرکت می کنی و دسته ای از مردم را می بینی که به دور سنگ قبری حلقه زده اند. نشانی از تاثر را در چهره شان نمی بینی. مرگ برای آن ها از طبیعیات زندگی ست. ساز می زنند و با نوای آن حرکت می کنند و کم کم دور سنگ قبر را خالی می کنند. ک ن را نمی بینی، شاید در مدرسه اند. مدرسه ای نمی بینی، شاید در خارج از شهر اند. حوالی شب است که پیرمردی را پیدا می کنی. پیرمردی که در زیر نور ماه، بیرون خانه ای روی صندلی ف ی رنگ و رو رفته ای نشسته. پیرمردی که لبخند کم رنگی بر لب دارد. عرق بر روی پیشانی اش می درخشد. نبض اش را بر پیشانی اش می بینی. صدایش می کنی و آرام صورتش را به سمت تو می گیرد. از او می پرسی که چرا مردم اینجا هیچ حرفی جز موسیقی برای گفتن ندارند؟ پیرمرد جواب می دهد که اینجا، در آرکادیا، عمر تمام مردم یک روز است. صبح متولد می شوند و شب می میرند. در این بین بزرگسال می شوند و عشق می ورزند و نیمه شب دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. حال از اینجا برو. مردم آرکادیا غریبه ها را دوست ندارند. غریبه هایی که حرف ها از آرزوهای دراز و سفرها و داستان های طویل می زنند. من هم حرف های تو را با خود به گور می برم. شاید آنجا آرکادیای دیگری باشد، شاید هم نباشد. حال تنهایم بگذار تا آ ین حرف هایم را با نور ماه بگویم.
از پنج رودخانه که به دور آرکادیا کشیده شده است می گذری و از مسیر سنگلاخ کوه سالمار می گذری و تمام این مدت، سایه تاریک ات را نگاه می کنی که چطور همراهی ات می کند و به فردا فکر می کنی. که بعد از عبور از کوه، وارد شهری دیگر خواهی شد و آنجا شاید زندگانی را بی که تا ابد قرار است در خانه هایشان زندگی کنند. بر اساس ایده ی « ای نامرئی» از ایتالو کالوینو.



ی انی یا نای انی؛ مساله این است.

درخواست حذف اطلاعات

بطییکحرکتغریبانهباتریویهچیزاییازلپتاپمسوخت. مسالهاین اشبودوصدایتلق هایکیبوردشومی شنیدم. حالابااینکارینداریم. مسالهاصلیاین ه: آیااوهممثلمناست؟انگارهمینسوالازابتدایبشریت،بامابودهاست. اینکهآیااوهمحسمی کندهمانچیزیراکهمنحسمی کنم؟ وبرایرسیدنبهاینجواب،همه یراه هاطیمی شوند. چقدرمی شودی انحسکرد،گرماییرا؟



لپتاپت اب شد پس تصمیم گرفتی که از ونک برگردی پایین

درخواست حذف اطلاعات

این پست چون یک گزارش تصویری هست، برای خوندن و دیدنش راهی جز کلیک رو این لینک نیست.



آیا می مونی ای حس خوب؟

درخواست حذف اطلاعات

از اون لحظات که حس خوبی داری و با خودت می گی که ینی این حس باقی می مونه؟ آیا کش میاد؟ آیا مثل آفت می مونه که صبح طلوع می کنه و تا غروب دنبالش می کنی و بعد منتظر می مونی که تاریکی شب و سیاهیِ و سکوتش یادآورد گرمای آفتاب بشه برات و صبح باز تکرار بشه همه اینا؟ اون حال رو دارم. یک هفته دیگه شاید معلوم شه. اون موقع میام این پست رو می بینم، مثل همه پستای قبلی که رفتم سر وقت شون و یادم افتاده که چه حالی داشتم و چی می خواستم و در نهایت چی گیرم اومده. و هر دفعه وقتی فکر می کنی می بینی که شاید اتفاقی که افتاده و چیزی بوده که تو زیاد نمی خواستی ش، درواقع بهترین چیز بوده. الان هم اتفاقاتی رو می بینم که حس می کنم خیلی خوب پشت سر هم ردیف شدن و طبعن انتظاراتی هم دارم که اگه از این به بعد اینطوری برن جلو، قطعن اتفاقات خیلی خوبی خواهند بود. باید دید. باید هفته دیگه رو دید و بعدش نگاه کرد که چقدر از چیزی که می خواستم، بهترین چیزی بوده که می تونسته اتفاق بیفته. ذرات طلایی رنگ.



نوازنده

درخواست حذف اطلاعات

شبی از زمستان، برف می بارید. تکه های درشت برف که آرام آرام پایین می ریختند و لابلای شیارهای آسف جاخوش می د. برف های پنبه ای، روی زمینه سفید آسف می نشستند. ماشین ها با احتیاط می راندند و چراغ هایشان برف های روبروشان را می درخشاند. تمپوی جهان را گذاشته بودند روی ۶۰. مثل برف ها. ماشین ها جرئت سریع تر رفتن از دانه ها را نداشتند. چت بیکر می خواند. همه چیز آرام بود. برف که می آید همه چیزها آرام می گیرند و برای خود زیر لب ترانه های غمگین می کنند. چراغ های برق، نورهای زرد، شیشه های بخار گرفته ماشین ها، آدم ها و برق نارنجی رنگ روی لب هاشان و نوازنده درامز که چشمانش روی دختری در ردیف آ در کافه ای چوبی در یکی از روستاهای اطراف نیواورلئانز میخکوب شده است و یکی از ضرب هایش را فراموش می کند و آن دختر، تنها ی ست که متوجه می شود.



اگر می دانستی که دوست داشتن ات زیباست، خوب می شد.

درخواست حذف اطلاعات

اما دوست داشتن اش زیباست. زیاد حرف نمی زنم باهاش. نمی دونم چطوری ببینم اش. امکان دوست داشتنم رو هم نداره. با تمام این ها، دوست داشتن اش زیباست و فکرش جادویی. حس جدیدیه. شکلی از رقیق بودن که به این شکل و رنگ و بو تجربه ش نکرده م. درخشش براق نقره ای رنگ روی پلوپزی که بخار می کنه و بوی برنج می ده. این توصیفات به اون ربطی نداره. اما با این وجود دوست داشتن اش زیباست و چیزی از این کم نمی شه. گفته بودم که امید داریم. نوشته بودم که یک هفته دیگه میام پست قدیمی م رو می بینم، به اون لحظه که چیزی معلوم نبود و فقط بزرگ شدن مردمک چشم هاش رو یادم بود. اما حالا یک هفته گذشته و علاوه بر چشم هاش، خودش هم با من حرف زده. گفته که نشدنیه اما تمام حرف هاش بوی دیگه ای هم می دادن. بوی ستاره های دب اکبر و س بزرگ. آیا امیدم به این دلیله؟ یا فقط امید انسانی ست که دوست می دارد؟
مساله چنین است. اما با همه این ها، دوست داشتن اش زیباست، مثل همان برف و مثل همان لیوانِ روی سقف ماشین و مثل تمام ستاره ها و دنیا.



استراگل پشت استراگل، قطار فکرها، هی بیا هی برو، ای بابا.

درخواست حذف اطلاعات

به برنامه ای جدید از تناقضات این جانب خوش آمدید. در این برنامه قصد داریم که تناقضات عاطفی را شرح دهیم. به عنوان مثال در همین پست قبل، نامبرده اظهار داشت که همین دوست داشتن بدون بازگشت زیباست، اما الان به این نتیجه رسیده که آن هم حدی دارد و به اینجای شب که رسیده، دوست دارد که فرجی حاصل شود و از این بن بست به بیرونی فتاده شود. البته که راه حل ها به این سادگی نخواهند بود هیچوقت، اما اتفاقات و حرف ها گاهی دل آدمی را به درد می آورند و دل درد آدمی، اصلن چیزی نیست که آدمی آن را دوست داشته باشد یا به استقبال آن برود. چون آدمی به طور طبیعی مشکل ندارد و دوست دارد که اوضاع آن طوری که دل خواه اش است پیش برود و وقتی این اتفاق نمی افتد، و هی تلاش می کند و باز نمی شود دل سرد می شود و غمزده. اینجالب امشب دو کتاب را تمام کرده و از این حیث خوشحال است. یکی داستان های ایتالیایی آلبرتو موراویا و دیگری نمایشنامه عادل های کامو که بسیار با آن تلمذ نموده است. حال که شب بیشتر شده است و تاریکی ش را مثل پتویی بر گردن اش انداخته و موسیقی را پلی کرده، دل را رها کرده و به نشدن ها فکر کرده و با خود گفته که ای که هه، چرا هی نمی شه آخه!؟ این نشدن ها آیا تمامی دارند؟ البته که دارند. وی، اعتقاد دارد که بالا ه دلیل تمام این نشدن ها را خواهد فهمید، اما تمام درخواست اینجانب این است که هرچه زودتر به آن حد برسد. کدام حد؟! آن حدی که آدم با خودش می گوید این بود دلیل تمام نشدن ها و استراگل ها. پس مطالبه ایشان فقط زمان است. ایشان قبول دارند که همیشه چیزهایی که می خواهی آنطور نیست که می شود، اما دوست دارد - و چه ی به راستی حق دوست داشتن را از ما انسان ها گرفته است!؟- که این اتفاقات هرچه سریع تر رخ دهند. قلم ایشان آغشته به سانسور گشته است. چیزهایی هست که ایشان از بازگویی ش شرمسار است و مجبور است که برای خودش نگه دارد و چیزهایی هست که اینجا می نویسد. اما چیزهایی که اینجا هست هیچگاه تمام چیزها نیست. بخشی از حقیقت وجودی اوست. اویی که در خودش هی به تناقض می رسد و دلش می خواهد که جایی، تناقض ها تمام شوند. نمی شود که. می شود؟ ای بابا. حال او بسیار پر شور شده است در زمینه ای بابا گفتن. شکوه و شکایت دارد و می خواهد هی بگوید که ای بابا، پس نوشتن این متن را تمام می کند چون یک بار ای بابا نوشتن باید کافی باشد و اگر ی جلوی او را نگیرد هی می نویسد ای بابا و این ای بابا نوشتن های بی پایان، هرگز جزوی از برنامه نبوده است. مثل خوشبختی، که باید بدانیم هرگز جزئی از برنامه هستی نبوده است.



در بازاربزرگ تهران، در کاخ گلستان، در تمام خطوط و ابعاد فضا، در تمام خواستن ها، چه گذشت.

درخواست حذف اطلاعات

ماجرایی نوشته ام. ع هایی گرفته ام که در اینجا دیده می شوند. اگر کلیک کنید؛ بالطبع.



شگفت انگیز نبود؟ من، تو، اینجا.

درخواست حذف اطلاعات

آسمان پرشور
ابرها و برف ها و باران ها مشتاق
چشمان من به چرخ ها و گل های پاشنده در خیابان
چشمان تو خیره بر بخار متروهای گذران
برف های بین مان کم شد
باران ها خیسمان کرد
تن مان سرد، و گرم از اشتیاق
گذرکردیم بر روی نور چراغ ها
لرزان بر باریکه های زردرنگ کوچه ها
صدامان شرمگین
دستان مان آرام.
لحظه ای رسید، مثل برق تیز و مثل تن های خواب آلود گرم.
تو گفت:
من اینجا
تو اینجا
چطور ممکن است؟
برف ها نشست بین لحظه هامان
و یخ زد
و حجیم شد
و دورمان کرد
و اکنون
اینجا من
آنجا تو
هرکدام در تنهایی مان خاموش
تو نیز، چشمانت برق می زند هنوز؟



از تنبلی ها برای ظاهر ن حلقه های یا چطور خودم را توجیه می کنم.

درخواست حذف اطلاعات

یک حلقه ی داشتم مربوط به یک سال پیش. مانده بود روی دستم. به این منظور که هنوز ظاهر نکرده بودم شان. روز ها و سال ها می گذشت و من هم چنان به فکر آن حلقه بودم و هی منتظر بودم تا روزی سر خیابان رضا بروم و بدهم به مغازه آبرنگ تا ظاهرشان کند؛ اما خب این کار را نمی . تنبل بودم. اما تمام مدت فکرم پیش شان بود. هرچند از گاهی با خودم فکر می که کجا گذاشته ام آن حلقه مذکور را و وقتی به یاد می آوردم که کجا گذاشته ام انگار تهِ دلم قرص می شد. گاهی هم ساعت ۲ شب، قبل خواب، ناگهان یادش می افتادم و فکر می که کجا گذاشتم اش، اما این بار مطمئن نبودم که کجا گذاشتم اش و بلند می شدم و چراغ را روشن می و می رفتم تا ببینم می دانم کجاست؟ و پیدایش می و بعد با خیال راحت دوباره چراغ را خاموش می و به ادامه خواب می پرداختم. خلاصه این که خیلی برایم مهم بود که حلقه گم نشود در باد و طوفان زمانه و جابجایی هایم در طی این ی ال. دو
شاید بپرسید حتمن چیزهای خیلی مهمی در آن حلقه گرفته بودم. مهم ترین چیزهای دنیا که اگر گم شان می بزرگ ترین بخش از وجودم را گم کرده بودم و اگر پیدایشان نمی برای همیشه ناقص بودم و دیگر چیزی در من مثل قبل نمی شد و هیچ گاه نمی توانستم مثل قبل لبخند بزنم و اگر هم می زدم از آن تلخند های سیاه و کافکایی بود. یا ممکن بود در گوشه ای دیده شوم سیگار بر لب در غم گم شدن آن حلقه و قطره اشکی بر گوشه چشم م و سری که در جبین ام فرو رفته است. آدمی که چیزی را از دست داده و ابدن هیچ چیز در دنیا نمی تواند جای آن چیز را برایش پر کند. از آن آدم هایی که وقت کباب خوردن هم گوشه ای از غم را با خود حمل می کنند. خلاصه. شاید فکر کنید که آن حلقه ، مهم ترین چیز دنیایم بود، اما اشتباه فکر می کنید. سه
به زحمت می توانم بگویم که در آن حلقه چه صحنه هایی را ثبت کرده بودم. درواقع فقط یک تصویر از لحظات عکاسی را یادم هست، آن هم به این دلیل که اولین بار بود که دوربین را به می بردم. به هرحال، هیچ گونه ذهنیتی درباره ع های آن حلقه ندارم و نداشتم. پس چرا برایم مهم بود؟ این مورد را خودم هم به زحمت می دانم. چهار
چیزی که آن حلقه را مهم می کرد، همین فراموشکاری بود. این خیلی بهتر است که ندانم چه ع هایی را گرفته ام و بعد از یک سال ع ها را ظاهر کنم و متوجه شوم که به به آنجا را ببین که چقدر خوش گذشته بود یا فلان آدم را ببین که چقدر زیبا بود و قبل گرفتن این ع فلان حرف را زد. از زیباییِ اتفاق حرف می زنم. وقتی که با یک حلقه خودت را سو رایز کنی و بعد یک سال تازه بخش کوچکی از خاطرات سال ات را مرور کنی و با دیدن شان کیف کنی. یک سال صبر و تنبلی پیشه کنی، برای یک لحظه که ایند ِ* حلقه را بگیری دست ت و ذرات شن را از دانه دانه خاطرات بتکانی و با خودت لبخند بزنی. فکر کن که چند نوع شکلات خیلی جذاب را در کیسه برنج پنهان کنی، بعد چند سال با دست بیفتی به جانِ کیسه و تک تک شکلات هارا از کیسه در بیاوری. البته این کار تصویر قشنگی هم دارد، تصویر فردی که به روی کیسه برنج خم شده است و بارانی از برنج بر سر و رویش می بارد و چشمانی که از شوق چند شکلات می درخشند. همین. | * کاغذی که تمام ۳۶ ع ِ یک حلقه ، در ابعاد کوچک روی آن چاپ شده اند. |



شب ها و شهر ها، ماهایا.

درخواست حذف اطلاعات

کافی بود صبر کنی تا غروب در ماهایا بگذرد. چراغ های قرمزِ خیابانی روشن می شدند و مردم نیز چراغ های قرمز خانه هاشان را روشن می د. قرمز، رنگی بود که ماهایا را رنگ آمیزی می کرد. همسایه ها، تمام انرژی و سرزندگی روزشان را در شب، به شکلِ نمادین، با چراغ های قرمز ادامه می دادند. انگار خون بود که در رگ های خیابان ها می تپید. در گوشه ای، چند بچه را می توانستی ببینی که به دنبال توپی می دوند و وقتی قلدرترین شان توپ را صاحب می شود و به خانه اش می رود، جیب هایشان را برای پیدا آ ین سکه ها می گردند. سکه ها را به نزدیک ترین مغازه می برند و ارزان ترین توپ را می ند. توپ را دنبال می کنند تا باز قلدرترین شان توپ را بردارد و به خانه برود و باز جرینگ جرینگِ پول هایشان چشمان صاحب مغازه را از رنگ قرمز بدرخشاند. خونِ همسایه ها می جوشد. در همین حین، بزرگ ترها برای کوچک ترین چیز ها دعوا می کنند و از رنگِ قرمزِ شب برای توجیه عصبانیت شان استفاده می کنند. در ماهایا همیشه جنگ است. همیشه خون و رقابت و دنبال است. هنگامی که روزنی را در ماهایا باز کنی و دو جوان را در آغوش هم در شکاف پنجره شکار کنی، باید بدانی که چقدر خوشبختی. باید بدانی که خونِ نان ماهایا فقط برای برنده شدن نمی جوشد. گاهی چنین صحنه هایی نیز هست که مردم را به هم نزدیک می کند و در پسِ تمام این اتفاقات نبض شهر را می بینی که خیابان ها را قرمز کرده و خبر از خون می دهد. در گوشه ای، قطره خونی از بینیِ مردی مشت خورده بر زمین می چکد و چراغ ها نشانه جرم را پنهان می کنند. در گوشه دیگری چشمانی بر هم دوخته می شوند و باز، همان چراغ ها هستند که سرخیِ برقِ لب هارا در چشمان شان پنهان می کند. ماهایا، شهر ی که تمامن خون است و شور است و زندگی. بر اساس ایده ی « ای نامرئی» از ایتالو کالوینو.



نبودنت.

درخواست حذف اطلاعات

در انتها خورشید غروب می کند سیاهی دیوارهایم را تنگ می کند آغوشم می گیرد می فشاردم چشمانم نای گریستن ندارند از کلمات خشک شده اند جای خالی صدایت در قلبم بزرگ می شود بزرگ و بزرگتر می شود مثل دریایی در شب که در آسمان می آمیزد در آسمان یکی می شود و می غرد و می وشد و تو می گویی که این همان دریاست دریا آرام است سیاهی تنگ می شود سیاهی می خوراند اسیدی بر روحم چراغ ها خاموش اند و شهر می چرخد شهر تو را فرا می گیرد تو راه می روی و شهر با تو می رود تو دور می شوی و شهر با تو دور می شود اطرافم را نگاه می کنم، همه جا تاریکی ست نه شهری و نه آسمانی و نه دریایی حفره بزرگ می شود حفره تیز می کشد در خود فرومی پاشم مثل سیاهچاله ای که چشم تو بود چشمانت را یاد می آوردم انفجار نهایی و خورشید برمی آید و باران نور نورهایی توخالی استوانه های بی وزن چشمانی بی وزن وجود ندارم. نیستی.



چه کنم ات که نمی سوزی.

درخواست حذف اطلاعات

نامه ای می نوشتم. نامه نه، نوشته. نوشته ای می نوشتم. تصمیم داشتم وقتی تمام شد، بسوزانم اش. تصمیم داشتم بنویسم و خالی کنم و بسوزانم. نمی توانستم بنویسم. انگار خالی بودم. انگار دیگر هیچ چیز برای نوشتن نبود. جز خیالی خالی و بی پیکر که چنگ اش می زدم و درونم در جریان بود اما تجسمی برایش نمی یافتم. تصمیم داشتم بسوزانم اش و می ترسید و بیرون نمی ریخت، چون می فهمید که قرار است بسوزانم اش. دو نقطه پرانتز غمگینی نوشتم به جایش. پنجره را باز و فندک زدم. بیرون را نگاه و ماشین آتش نشانی را دیدم که سطل آتشینی را خاموش می کرد. خنده ام گرفت از این هم زمانی. انگار تمام آتش های دنیا و آتش های تو تصمیم نداشتند بسوزند. آتش نشانی خاموش شان می کرد. چه کنم با تویی که نه می سوزی و نه تمام می شوی.



نوشته ای برای هیچ

درخواست حذف اطلاعات

نمی دونم چی شد که یخو اسن کلمات ناخوداگاهه ریختند بیرون، بدون هیچ معنایی، بدون هیچ فکر یا تصویر ذهنی ای. تنها بیرون ریزی ناخوداگاه کلمات. درب هابازبایدشوند. نوشته هاچکیدهبایدشوندبرلباس هایزخمخوردهسیاهیگرفتهازدودسرفه هایرنگورورفته. چشم هاپاکمی شوندازتشنگیودستانمی لرزندباشوقآغوشیکهدرسیاهیآسمانپهنشدهتابرگ هارادرخودبیامیزدوبویپاییزرادررگ هاجاریکند. کلماتجاریمی شوندو می تپدوستارگانمی درخشندکهزمینشیرهزندگیرامی مکددرخود. قبریخالی.